|
گاهی نمی شود حرفی نزد،سر از قبر بیرون می آوری و می گویی،حتی اگر نخواسته باشی حرفی بزنی،چیزی بگویی،یا حتی مرده باشی.اما نمی شود.دیروز همه شنیدیم که اصغر فرهادی با "جدایی نادر از سیمین" افتخار بزرگ دیگری کسب کرد،و چقدر این خبر شنیدنی و روحیه بخش بود وآن هم با سخنرانی ی جانانه ی این مرد با غیرت ایرانی گاهی چقدر احساس ِ غرور می کنی از اینکه بلند داد بزنی که من یک ایرانی ام و چقدر عالی ست که به مردم و هنرمندان ِ کشورت افتخار کنی.همه امیدواریم از مراسم اسکار هم خبری به همین خوبی بشنویم-هرچند که از جعبه ی جادویی لال(ها) و نابینا(ها) صدایی در نیاید اما همه ی ما خیلی بیشتر از هر زمان خوشحال می شویم ... و اما برای اینکه بگویم هنوز نفس می کشم-هرچند مرده ام یک شعر خندیدی و خندیدنت خاکستری بود در من تمام لحظه هایت بستری بود دلخوش به غم بودم ولی انگار آن هم مانند رویاهای بیخود سرسری بود پابند لالایی ی این کابوس ِ کهنه من دیـده بودم که در این بن بست دری بــود باشد،بگو این آسمان را هم بچینند من هم صدایم در نمی آید پری بـــــود یک عمر زهد مسخره تقوای بو دار آخر بگویی که فلانی هم خری بود ساطور ِ این شک را شکاف ِ روح فهمید شاید که کار ِ زخم شاعر پروری بود . .... سيد مرتضي معراجي : .
این وبلاگ تعطیل شد، مثل میثمی که مرد،مثل اوکه یک سوء تفاهم بزرگ بود . امروز فهمیدم که انسان نیستم،شاید اشتباه می کنم اما او اشتباه نمی کند امروز یک بار ِ دیگر به هر آنچه که فکر میکردم ... امروز تمام شدم،در نگاه ِ... اینجا تعطیل بخاطر وسعت ِ دردی که هستم ، به خاطر این که تا حال نفهمیده بودم یک آدم ِ مضحک و بی مصرفم شعر یک شعار مسخره نیست که هستم،شاید انسان بودن است که نیستم، اینها دیگر شعار نیست،اینها شاید اعتراف است اعتراف ِ موجودی که خسته است،از تمامی ی بودن ، از تمامی ی شدن های مکرر ِ استفراغ ِ خونی ی روحی که تعطیل است حرف های زیادی تو این دل م مانده،اما باید یاد بگیرم که دیگر چیزی نگویم، یاد بگیرم دیگر حرف نزنم حرف نزنم که به اشتباه از من چیزی ساخته شود که نیستم و آن موقع هزار بار از آنی که هستم بدتر شوم باید میثمی دوباره متولد شود،اما مهم این است که این وبلاگ تعطیل شده آن گونه که میثم مرد. از تمام ِ کسانی که بوده اند ممنونم، از تمامی کسانی که در این مدت که در انزوا به روز کرده ام و آمدند حتی اگر نظری نداشته اند ممنونم اما مطمئنم ارزش خواندن نداشته ام، تمام ِ دوستان را به هر چیزی که می پرستند می سپارم،شاید روزی طور ِ دیگری آمدم، خیلی حرف دارم،اما می روم توی خودم بترکم،کمی دلم تنگ است.همین خدانگهدار .
بگذر از تمام ِ ناتمام ِ من بگذر از سیاه زخم ِ خاطرات خسته و تباه من من تبار ِ تیرهای تار یک سیاهی ام من صدای گرگ و میش صد سراب ِ توی راهی ام بگذر از سیاه چاله های روح ِ آسمانی ام آه گریه ام گرفت،من کجایی ام کجایی ام کجایی ام... نفس می کشیم و این ابتدایی ترین علائم حیات است،نفس می کشند و این آخرین علائم حیات است. آن گونه که شاید به باید هابرسم نیست و روزها اما هست و این هستن به هیات رنج زاده شده و می زاید تمامی ی من را و به روزها و شب ها هدیه می کند.خاک ِ من هنوز خلط ِ خونی ایستگاهی ست که نرسیده است، یک شعر از این روزها: که ترس اولین خط را بکشد هاری ی این آینه گیر داده به تصویر ته کشیده ام و هی خودم را می کشم به شعر تکثیر انفرادی ی سلول ساعت را جلـــــو نمی کشد خودم را جلو جلو به تک تیر می برم این بازی یک سرش برد است و آن سرش برد هر چه بود با تو با تمام ِ شادی های بی وقفه و من واگیر ِ دار ِ خنده بودم والس ِ سلول های دم کرده توی پیرهنم می زند مرا به رگ به راهروهای یخ کرده ی تن ات به تندیس بوسه های ورم کرده هر چه بود شروع شد از طعم ِ احتضار ِ کرم های زیر ِ دندان از کرم های یک مرد باور کن دهان ِ رودها را گل گرفته اند وگرنه از آن برایت دریا می گرفتم فردا یک ماه قرض می گیرم و هر طور شده برای پنجره ات آسمان می خرم. امروز در تجاوز پالتو ها یخ بستی و دیروز خندید که سکـــوت آخرین فال ِ تلخ ِ لبهایت بود. "میثم همرنگ مهر -90" ... خبر : با آرمان خندیدیم و گریستیم،با هم کوه را در کوره راه هایی که کم دیده اند ،دریا را زیر ِ خاکستر ِ آبی و جنگل را سبز و زخم آلود تجربه کردیم.او می داند که تمامی ی شهر طعم طاعون می دهد و استفراغ ِ زخم از تمامی ی پک های خیابانش نصیب ِ من می شود،او می داند "به روح ِ اکتشاف خود شدم مسکوت،بی همراه ،شهر من تنهاست و در رنجی مشقت زا و دیرین سال می لولد" می دانم که در او انسان ِ من به سان ِ سالهای پر رنج،سمفونی ِ بودن را می نوازد،می دانم در او رنج ِ راهبانه ای مردم ِ رنگ زا را به گوشه ای رانده و تنهایی تاوانی ست که به واسطه ی بودن می پردازد،بودن در میان ِ زنده گانی که از راز ِ یک رود تنها یک پل ِ پوسیده را می فهمند .به تازگی خبری که مرا بسیار خوشحال کرد اولین قدم این مرد بود،شروع شاعرانه اش در شکوه ِ پیش آهنگ ِ ویرانی ی کوره راه اولین کتاب شعری که از م.آرمان راهی ی مخاطبانش شد،شعرهایی که می دانم آن ها را با شور و شوق ِ فراوان بغض می کنید،این کتاب شروع قدمهایی بود که م.آرمان در راه ِ ادبیات حکاکی کرده، هرچند مدت هاست که کوه وار قدم بر میدارد .برای خواندن ِ بیشتر ِ آرمان ِ عزیزم به وبلاگ م.آرمان بروید تا از چگونگی ِ تهیه ی کتاب ِ ارزشمند اش اطلاع پیدا کنید. . . از تو با تو تنهایی ام را با تو قسمت می کنم من باز مانند روشن کردن ِ یک شعله در اهواز از تو گفتن شهامتی می خواهد که گاه نمی دانم از کجا بیابمش،از تمامی ی تو آن گونه که هستی ،آنگاه که بغض می کنی و دستهایم می لرزد از اینکه دست کدام واژه را بگیرم تا لحظه ای پا به پای بغض ِ تو یک خط روی لبت خنده خالکوبی کنم که در آوار ِ بغض ات حتی آسمان برای از تو گفتنش به چشم های خیس ِ من که خیره می شود رنگ هر چه بغض مانده در گلوی تلخش از دوباره تیره می شود روزهای زیادی ست که من می دانم و تو،از طرح ِ نام ِ تو روی کارون ،از پرنده هایی که به هوای چشم تو به دعوت دستهای من بله می گویند،از تندیس ِ ابدیت ِ نگاهت که من می دانم و من،که من می دانم و من که لبخندت هدیتی ست گرانبها که در هوای نازش دسته دسته خدا از آسمان می بارد،دیوانگی هایم را تو می دانی و تو،خلوت ِ خرابی که با صدای تو آباد می شود،وقتی که می خندی با تو می رقصم... یک دسته باران،چند قطره ی گل یک استکان لب،یک پٌک سر ِ پل پستان ِ پلک ات،در پرده ی ماه را دوووس دارد،یک عاشق ِ خل گذشت و گذشت تا زیپ ِ جاده ها را کشیدم که قدمهایم یخ نزند،زمین را تا زدم برای تو تا ته ِ بودن،تا تمامی من،تا تمامی ی ما،برای "آینه ای که در برابر آینه ات نهم تا از تو ابدیتی بسازم" ،برای رنجی که می کشیم،برای لبخندی که میزنی توی گوش ِ غم،برای تمام ِ نبودن و نفس نکشیدن ها،برای خاطر تمام ناگفتنی ها،اگر ته نکشم اما تو... به نام ِ هر چه می خواهی شروعم کن به نام ِ تو که غیر از تو جهان تابوت و من یاقوت ِ گردنبند ِ مردابم به نام ِ تو جهان ِ سبز ِ رویید به نام ِ تو ،کابوس ِ پوچی های من خشکید زمان از اسم زیبای تو آغازید و من از شرقِ شوق ِ دوستت دارم،به روی طرح لبهایت بکُش من را بِکِش در خود و در روح ات برویا ن و مدامم کن به نام ِ خود صدایم کن با نام ِ خود صدایم کن . "نوشته های میثم همرنگ-اهواز-مهر ۱۳۹۰"
فلسفه: ما همه بچه های طلاقیم که در لج بازی ِ مادر و پدر سر درگمیم،دادگاهی که نیست، حق حضانتمان را به یکی از این دو می دهد، حال رهایی به دادمان باید برسد و پدر و مادر را در کل کل ِ کودکانه شان رها کنیم،آن روز که کارت عروسی ِ شیطان و خدا به دست هیچکداممان نرسید،دیگر این همه وکیل ِ بیکار برای گرفتن ِ حق حضانتمان برای چیست؟ آن هم بعد از طلاق ،نه پدر،نه مادر این دادگاه را به نشانه ی اعتراض ترک می کنم و به کوه ِ خودم می زنم و شما همچنان به سر و کول هم بزنید و به عشق بازی ِ نا مشروعتان ادامه دهید ... کمی از آموزشی: زندان آدم را عاشق می کند ،تنها بعد از رهایی باید روح ِ گه گرفته ات را بشوری تا آن عشق نفسی تازه کند به روزهای گذشته فکر می کنم و به شبهایی که تخت تا صبح توی چشمهایم بیدار می ماندند و شبهایی که قلم به دور از استبدادی سخت نفس می کشید و با خودم حرف می زدم و نمی توانستم بنویسم،به قو ل ِ کافکا "راه میان سر و قلم معمولا خیلی طولانی تر و ناهموار تر از فاصله بین سر و زبان است" اما خوب گاهی مجبور می شدم برای آرامش چیزی بنویسم و چقدر صدای مادر آرام بخش بود در آن روزها بعد از صف های شلوغ ِ باجه تلفن و از پشت ِ خطوط ِ خط خطی،و در آن سکوت های ممتدی که داد ِ قلم را در می آورد تا برایش بنویسم، تقدیم به مادر ِ زیبایم هرچند دوست ندارم بخواند این چند خط را که می دانم دل اش آزرده می شود در این پاکوبی ی غمگین در استمرار ِ فصلی سرد عقب گرد ِ تمام دردها در سینه ی یک مرد چه مردی نطفه ی آتشفشان در های های تلخ ِ تب آلود نوازش کن مرا مادر که این کابوس ِ وحشی می گریزد از تنم با لای لای سبز ِ دستانت نوازش کن مرا کم دارم ات مادر نوازش کن مرا این تیک تاک ِ لعنتی تب می تراود بر تمام ِ تار و پودم و تو پاشویه کن غم را در این کابوس ِ تنهایی نوازش کن مرا مادر ... سکانس هایی از سربازی در پاس ِ پیاده شبانه و روزانه مرتضا : ببین میثم ،ماشینای قدیمی چقد مهربون تر بودن،مثل فولکس واگن،چراغش به آدم لبخند میزنه،اما این جدیدیا همشون چشاشون مثل گرگ شده،همه چیز داره میره به سمت وحشی بودن میثم:( داره فکر می کنه) آره حتا خنده ها هم کپک زده و ما پلیس ها(هه هه) اومدیم رو این جاده ی یخ بسته ی نا امن مثلا " نمک باشیم تا کسی سر نخوره،اما امان از این مغزها که همشون سرسره شدن ما هم که ... ---- (روبروی اوین-برای مقابله با تجمع –آن موقعی که ردیف شده بودیم) زن میانسال : آقا شما با این باتوما اومدید مارو بزنید،ما فقط حقمون رو می خوایم،این چند ساله بی خانمانیمون رو به کی بگیم،صلبخونه جوابمون کرده،حالا کجای این شهر خراب شده باید بریم،بی پول و بی چیز،چرا با اینکه پولامون تو حساب این حاج آقای کلاه بردار هست اما بهمون نمی دن و اون یارو تو مثلا زندون داره کیف می کنه و هر وقت بخواد میاد بیرون میثم و طاهر : نه حاج خانوم،ما فقط سربازیم،دستمون بشکنه بخوایم شمارو بزنیم،می تونیم کمی درک کنیم چی میگید،چی بگیم والا پیرزن : (در حال زار زدن و دسته ای از موهای کاملا سفید خود را از زیر یک روسری با گلهای پژمرده بیرون آورده) بابا بخدا دیگه وقته من نیست با این موهای سفیدم آواره بشم،توروخدا پولامونو بدید،چند ساله ویرون و سرگردونم،چرا کسی جوابمون رو نمی ده و تا میایم حقمون رو بگیریم جلومون پلیس ضد شورش علم می کنید(و اشک هایش آرام روی صورت چروکیده ی معصومش قلت می خورد و من آنقدر بغضم را می خورم که تمام گلویم تلخ می شود،گاه چشمهایک را می بندم و به حرمت موی سپید پیرزن و اشک های پدری که بار غم فرزندان آواره روی دوشش کوه می زاید و چند مادر دیگر که تنها به دیواری تکیه داده اند و تنها می گریند و ... را نبینم و از خودم خجالت نکشم) روز در چشمهایم سیاهی می رود و به "بامداد" فکر می کنم به"دسته ی کاغد بر میز/در نخستین نگاه آفتاب//کتابی مبهم،و سیگاری خاکستر شده کنار ِ فنجان ِ چای از یاد رفته، بحثی ممنوع ، در ذهن" ----- ب : میثم نظرت چیه یکی از این دخترای بالا رو بگیرم،یه مدت میگذره پولاش واسه من بعد بر میگردم با عشق خودم زندگی می کنم،بدون پول که کسی دخترشو بهمون نمی ده و همه چیزم الان پوله و ایمان و اعتقاد هم همش کشکه و دوغه ،پسر ما جامون کجای این دنیاست،نه این دنیارو داریم نه اون دنیا،حالا نظرت چیه؟ میثم : (کمی فکر می کنه با یه خنده ی زخمی) : نمی دونم والا ب جون،همه جا رو گند برداشته و این دیوارای طاعونی از سر و کول ما داره بالا میره،فعلا بیخیال،دردی از آن تن تبدار بده ما بکشیم،تو خجالت نکش اینبار بده ما بکشیم،بیخیال ِ غزلی تازه تمامش کردی،پکی از آخر سیگار بده ما بکشیم ب : هی میثم مخم گاهی تاب بر می داره،خوار مادر ِ این دنیارو من ...( ب با زخم و عصبانیت محکم باتوم را به سطل زباله ای می کوبد و صدایش اما به حتی یک کوچه آن طرف تر هم نمی رسد)(با هم زار زار می خندیم و سکوت می کنم و ب به من چشم می دوزد) میثم : یکم قدم بزنیم ب جون ،شاید این سرمای لعنتی سردش بشه، قدم می زنیم وساختمان هایی که با قدم های ما بلند تر می شوند و ماشینی که در لذت شبانه بالا و پایین می رود وشهری که در شب خاموش تر از روز است و گربه ای که در سطل زباله کله ی یک آدم ژولیده شریک ِ جستجویش می شود... ادامه دارد... کمی از تو: حال بعد از این روزها و قبل از من ِ من،تو بودی که تاریخ ساز ِ این تنی،همیشه برایم تندیس ِ ابدیتی در تکرار ِ ثانیه ها،حتا دیگر واژه ها را گم کرده ام برای گفتن از تو،تویی که تاب می آوری زخم ِ چرکین ِ بودن ام را و عاشقانه مرا به بودن ات می خوانی،با تو عمیق ترین خنده را تجربه کردم در عمیق ترین غم ها و بودن را و دوست داشتن را و من یک توفان ِ وحشی که در اقیانوس ِ آرام چشمهایت رام شدم ،تکرار ِتو همیشه تازه ترین بهانه برای بیداری ِ ساعت و بودن من است، هر چند کهنه و لخته شده ام در رگ ِ شعر ،در تازه هایی که باید برای ات بنویسم،اما این دوبیتی تقدیم به تو جاودانه ترین اتفاق ِ زندگی ام در آستین ِ روح ات پرورده شد وجودم وقتی که در تو هستم ذکر ِ قنوت ِ رودم تاری برای پودم ،من در ازل تو بودم یک عمر کفر و چشم ات،شد اولین سجودم
بوی عیدی در این پاکوبی ی غمگین،در استمرار ِ فصلی سرد گیرم که تن پوش تازه بگیرم با پوستی که از زخم کهنه پلاسیده چه کنم؟سبزه هایی که زرد به زانو افتاده اند را کجای قلبم بگذارم؛ در این ساعت های خاموشی هیچ ردی از تیر ِ شوق شاخه هایم را به شکوفه نمی نشاند ،و هیچ ،بیخیال... زمانی نمانده، عقب گرد ِ سیاهی ها سکوتم را کمی خیسانده،به حساب ِ حرف حساب نگذارید اینها را... پی نوشت : اگر به دیدار ِ دوستانی که دعوت کرده اند نیامدم عذر می خواهم، در روزهای سیاه ِ سربازی به سر می برم،جایی که یک بار ِ دیگر به نفرین ِ خدایان مانند سیزیف به پوچی و بی هوده گی قدم می زنیم،چند روزی را به مرخصی آمدم... ژست ژ3 ی غمگین در امتداد نگاه ِ پوتین های سرد و آنکادر ِ تنهایی روی سینه ی یک مرد،دوره کردن رویای "وداع با اسلحه" در جهان،رژه ی روزانه ی اشک آوری ست که تکرار می شود و پوکه ی اپیکوری به درد ِ هیچ خشابی نمی خورد که زمان شامگاه ِ کبود ی ست که در بی حوصلگی ِ صبحگاه یخ زده آغاز می شود اگر سالتان نو شد خوشحال می شوم و آن موقع تبریکم را پذیرا باشید به امید دیدار میثم همرنگ- ایستاده در بیرون ِ زمان
صد غزه ي خاموش، درون تب باروت اوين چلــه نشين است صبرا و شتيلاي نهان تن تابوت زمين ،خفته جنيــــــن است سگــــها همه زاييده ي گرگند و پسرخوانده ي چوپان ريــاكار اي واي به اين گله كه كبكانه ترين ساز درآهنگ زميـــن است نمی دونم چرا اما یهو دلم خواست قطعه ی بالایی رو بزارم ، این شعرم بر میگرده به زمانی که تلویزیون زیاد غزه رو نشون میداد که نوشته بودمش...همین شعر اول: دنیا را تا کردم توی پاکت پلکهایت بیدار که شدی راز ِ نامه را فاش کردی یکی به گوشه ی چشم ات یک تمبر ِ سیب نشان چسباند و بعد... حالا بخواب خواب یا بیدار توفیر چیست؟ اینجا حتا کلمه ای در کار نیست. *** این روزها بعد از پشت سر گذاشتن ِ امتحانات ِ پایان ِ ترم مشغول ِ خواندنم و خواندن،وفکر کردن به روزها و ثانیه ها و سنگ ها را از پای جاده وا کردن و چند وقت ِ دیگر که باید جامعه ای جدید را تجربه کنم،جامعه ای هرچند کوچک که ممکن است جنس آدمها را در آنجا نشناسم و حتی در این قحطی ِ دوستی به کسی اطمینان نکنم. مقالات ِ شمس را ورق می زنم و به این گزیده می رسم: کافران را دوست می دارم،از این وجه که دعوی ِ دوستی نمی کنند. می گویند:آری کافریم،دشمنیم.اکنون دوستیش تعلیم دهیم ،یگانگیش بیاموزیم. اما اینکه دعوی می کند که من دوستم و نیست،پر خطر است "از مقالات شمس تبریزی" *** شعر دوم: شب ها که به دیدارم می آیی خورشید از چشم آسمان می افتد آن بالا روسری ات را محکم تر ببند از وسوسه ی خدا از نخستین گناه از سقوط خدا می ترسم کلام آخر : فهمیده شدن دشوار است،بویژه آنگاه که کس "(gang)گنگ-رفتار" بیندیشد و بزید،در میان مردمانی که دیگر گونه می اندیشند و می زیند،یعنی "سنگپشت-رفتار" و یا در بهترین حالت "غوک-رفتار"،من همه کار می کنم تا که خود را دشوار-فهم گردانم و باید از نیت خیری که در برخی از تفسیرهای زیرکانه هست از دل و جان سپاسگزار بود. و اما در باب ِ (دوستان ِ خوب)،که همیشه بیش از آنچه باید آسان گیرند و گمان می کنند که همانا به سبب دوستی حق آسان گرفتن دارند همان به که پیشاپیش ایشان را فضایی از بدفهمی بهر گردش و بازی داد-و خود ایستاد و خندید، و یا خود را از شر همه ی آنان ،همه ی این دوستان ِ خوب ،آسوده کرد-و باز هم خندید "فراسوی نیک و بد- نیچه" با ارادت و احترام "میثم همرنگ-رشت"
حکیم که روانش به زحمت متاثر می شود،اما به دلیل ضرورتی ابدی از خود و خدا وهمه چیز آگاهی دارد،هرگز از هستی باز نمی ماند لیکن همیشه از رضایت واقعی ِ روان برخوردار است.اگر راهی که من نشان دادم حقا" دشوار می نماید،اما راهی است که می توان یافت و این البته باید کار سختی باشد چرا که به ندرت یافته می شود. اگر رستگاری میسر بود و به آن دسترسی داشتیم و بی رنج ِ بسیار یافت می شد، چگونه ممکن بود که تقریبا همگان از آن چشم بپوشند؟ اما هر آنچه بسیار گرانبهاست ،مشکل و کمیاب است. جمله ای از کتاب اخلاقیات ِ "اسپینوزا" ..... پ.ن:آغوش ات پ.ن2:
واقعیتی که به آن نام های گوناگون می دهیم و می کوشیم به نحوی از عهده ی درکش بر آئیم در رگ و پی و حواس ما جریان دارد.در درون ماست.شاید به همین علت است که نمی توانیم نسبت به آن دیدی وسیع داشته باشیم.آنچه واقعا" قابل فهم است ، راز است ، تاریکی است. اینجا ماوای خداست.و چه بهتر ، چون بدون این پوشش محافظ، ممکن بود بر خدا غلبه کنیم-که در خصلت بشر است. پسر،پدر را از تخت فرمانروائی به زیر می کشد.اینست که خدا باید در تاریکی نهان بماند و چون انسان نمی تواند به او نزدیک شود،دست کم به تاریکی پیرامون الوهیت حمله می برد. به درون این شب یخبندان،آتش می اندازد.ولی شب انعطاف دارد. عقب نمی نشیند.اینست که دوام می یابد.و آنچه فنا می پذیرد، تاریکی فکر بشر است ، سایه روشن قطره ی آب . " فرانتس کافکا" ... پ.ن : این روزها سرخ می گذرد و خاموشی خرخره ی خواب را هم می جود.
من ...سکانس آخر ِ خاطرات ِ خاک خورده ی سنگی که سایه اش سوت آخر را کشید و رفت یه نفر رو در و دیوار خون خاطره می پاشه یه نفر که میگه اینبار بزار انگشتو رو ماشه داوری با عصای سفید ، بازی را توی دهان سوت گذاشت و پاها را توی زمینی بدون ِ دروازه کاشت، تا دور ِ سرگیجه ی توپ به تماشای هیچ بچرخیم ظاهرن همه چیز با آرامش شروع شده،آرامش ِ انفجاری که خاک ِ پیراهنت را حتا نتکاند هنوز نشسته ام پشت پنجره ای باز،رو به دری قفل شده و واق واق ِ ورق ِ کتابهای سیاهم را مرور می کنم. کتاب هایی که از زیر چاپ چشمهای تو در آمد اما با هیچ دستی منتشر نشد خط ِ یک دیوانه ،هیچ گاه خوانا نیست مثل سر رفتن ِ حوصله از خنده های بازرگانی،لای فیلم زوری ِ زندگی،مرور می کنم تمام ِ ناتمام ِ شب را،قدمهای عاشقانه ی خاک و باروت را زیر شب ادراری ِ ابرها. در خانه ی همسایه زنی درد می زاید و کودکی با بغض ِبند ِ ناف خود را به دار می سپارد "هنوز هیچ انسانی از پرداخت جریمه ی تولد خود خلاص نشده است" طبقه ی بالا صدای تیر دود می کند دادهای کبود را و توی خیابان نعره ی کشدار لاستیک های بنزخطوط عابران ِ پیاده را پاک می کند و گرد و غبار گ/ه گرفته ی گاه های بی گاه ما گرگ و میش کرده تمام تاریخ روز را. بالش زیر ِسرم ساییده می شودو قفسه ی چوبی ی کتاب میگوید "نصف شب است دیگر دکتر شوایتزر" آرام سرم را توی آسانسور ِ سیم بریده ی جبر جا می کنم و سٌر می خورم توی صفحه ی بی عقربه ی ساعت، زمان مانند اشتباه ِ هستی تکراری ناموزون دارد. مدتهاست کوله ام از مرگ پر شده و خدا تهدید به مرگ را کنار نگذاشته ، اما این شوخی دیگرترس و لبخندی ندارد.مثل شبی که ریل ِ تنم پهن بود و قطار از ریل موازی گذشت و یا امشب...خدایا به یاد داری دیگر؟ فیلوی من از روزهایم بگذر.دیروز خمیازه ام آخرین پرنده ی بیدار باغ را پراند زمستان خانه ام را جمع کرد و کمی از کودکی ام که سهم ِ روز مبادا بود توی بغچه ای پیچیدم و با آخرین بادکنک ها راهی ِ آسمان ات کردم از تو تا این رذلها فرسنگ ها گریه راه است و حساب های تسویه نشده ی فراوانی باقی ست فیلوی من اینجا کاردستی ِ چشمهای تو را می پرستند وآنگاه به حال ِ من می خندند و نمی دانند بارانی ِ تن ِ کویر کوچ ِ نگاه ِ تو بود روی شاخه های ابر و من می دانستم کسی برای بهار خشکیده ی ما دست به دعا خواهد شد. و با همین امید ها روزها را می گذرانم.روزهایی که رازهای زیادی را در خود خفه می کنند آه پاندورای من هنوز زمان آن نرسیده که در جعبه ات را بگشایی... ظاهرن همه چیز با آرامش تمام می شود... "میثم همرنگ"
مگس ها عسل می دهند و ذائقه های یک بعدی دنیای زنبورها را انکار می کنند!!! نجابت های پیوندی وکالت اولین بله ی مشروع را به عهده می گیرند نشئه ای لاغر با دست لوزی شکل و چهار پایه ای درمقابل بر سر ِ کوچه هر نخ صدا را دود می کند. چشم هایم را می غلتانم توی عینکی که بــــــزرگ شوند با اولین پُک از لبهای خیابان شهر را بالا می آورم وقتی عطر شطرنجی ِِ گلها را می کشم ریه هایم بوی سزارین غنچه ها می دهد. باید اثر انگشتم را پاک کنم از روی خون هوا. اینجا ساعت ها خوابیده اند و ساقه ها در فصل هم خوابگی ی بادها و ریشه ها زاییده اند . چوپان دروغگو پیامبری جدید لاوی با جیب خالی در صف ِ نماز بن ِِ بهشت می گیرد وحال موریانه ای می رود تا عصای خدا را بخورد. "میثم همرنگ" ـــــــــــــــــــــــــــــــــ In wildness is the preservation of the world / so seek the wolf in thyself ــــــــــــ پ.ن: شعری دیگر را در مجله ی هجوم بخوانید
|
![]()
این مزرعه پر شد از مترسک Archivesدی 1390آبان 1390 مهر 1390 خرداد 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 آبان 1389 مهر 1389 خرداد 1389 خرداد 1388 دوستان
م.آرمان میرزانژاد «
|