|
مضحک تر از جعل ِ خنده لحن چروک نگاهم وقتی که قهر است نگاهت،مرده تمام هوا هم درود بر تمامی ی دوستان عزیز،شاید این به روز کردن بهانه ای باشد برای اینکه بگویم هنوز نفس می کشم و اینکه دوباره بخوانید مرا هرچند مدتی دور بودم و نتوانستم آنطور که باید کلامتان را استشمام کنم بودن .... لرزش ِ ساقه ی سقف چشم های سوخته ی مهتابی خدای کپک زده کنار سفره بساط سفر را چیدند مقصدی تار تنیده مبدایی هیچ ندیده یک پارچ سوال شور یک لیوان ِ سوراخ جواب آری باید با چشمهای باز چرخیدن و منتظر فرمان پرتاب بودن. ..... این شعر تویی،تویی که در من تنیده ای و نفس هایم از نای تو بالا می آید و می جوشی در من چونان جنوبی ترین آفتاب شرم نگاهت.تویی که چیدن سیب دستهایت اصرار خدا بود و انکار ابلیس ... مثل اتفاق افتادن توی من و تلنگری مسیحایی بر خدای مرده ی تن شدن های مکرر ماهیتی نو را نواختی. جعبه ی سیاه چشمهایت راز سقوط دنیا را با خود دارد و پلکهایی که تعبیر پرواز است. لبهایت پیش گوی شیرین ِ جهانم در طلوع ِ مضارع ِ دوست ات می دارم. در ابدیت نگاهت می میرم و در برفینه بافت روح ات مومیایی می شوم در تالار آغوش ات از چهل و دو خدا می گذرم. آسمان را بر بغچه ی چشم هایت می پیچم و با دستانت بر زمینی دیگر می کارم در غیبت ِ دائم زخم ها و چراغ قرمزها در تکرار مکرر ِ ما... .... حرف آخر : بارون ِ کارون ِ چشمات،من کالی ِ صد کویرم می باره آخر نگاهت رو خشکی ِ خاک پیرم پی نوشت :عذر می خواهم که نمی توانم تمام دوستان را به سبب عدم دسترسی ی آسانم به نت دعوت کنم اما منتظر حضورتان هستم ...درباره ی ما احوال ماست اینجا اهواز- خط خطی های میثم همرنگ
درود بر تمامی ی هست ها و نیست ها بر تمامی ی دوستان نازنین به زودی به دیدار دوستانی که آمدند و دعوت کردند و نیامدند و دعوت نکردند خواهم آمد سپید رود دست هایم عطر کارون گرفته... می آیم با ۱۰۴۰کیلومتر فاصله از دیروز تا امروز... آنجا زادگاهم رشت و امروز برای مدتی اهواز ... به امید زودهایی که همیشه می آیند ۷/۷/۱۳۸۸ ـــــــــــــــــــــــ مگس ها عسل می دهند و ذائقه های یک بعدی دنیای زنبورها را انکار می کنند!!! نجابت های پیوندی وکالت اولین بله ی مشروع را به عهده می گیرند نشئه ای لاغر با دست لوزی شکل و چهار پایه ای درمقابل بر سر ِ کوچه هر نخ صدا را دود می کند. چشم هایم را می غلتانم توی عینکی که بــــــزرگ شوند با اولین پُک از لبهای خیابان شهر را بالا می آورم وقتی عطر شطرنجی ِِ گلها را می کشم ریه هایم بوی سزارین غنچه ها می دهد. باید اثر انگشتم را پاک کنم از روی خون هوا. اینجا ساعت ها خوابیده اند و ساقه ها در فصل هم خوابگی ی بادها و ریشه ها زاییده اند . چوپان دروغگو پیامبری جدید لاوی با جیب خالی در صف ِ نماز بن ِِ بهشت می گیرد وحال موریانه ای می رود تا عصای خدا را بخورد. "میثم همرنگ" ـــــــــــــــــــــــــــــــــ In wildness is the preservation of the world / so seek the wolf in thyself ــــــــــــ پ.ن: شعری دیگر را در مجله ی هجوم بخوانید
یک کار کوتاه هر چه از برج ِ سپید مرگ بالا می روم پریدن توی رنگفرش ِ زندگی هراسان ترم می کند درود بر دوستان عزیز. در میز گرد زمین و قمار رنگ ها اینبار نوبت برد سبز ها بود.بر تمام تماشاییان این بزم سبز،نوش باد شراب طبیعت و تماشای تازه قبایش. شما را دعوت به خواندن یک شعر می کنم... شب می پاشید روی شانه های مه گرفته ی من صیحه ی دست هایم در آغوش باد کفشهایم را نپوشیده بودم کوه رنگ باخته بود و آسمان محکم در آغوش اش کشیده بود. چشم ها می لرزید آتشی نبود یقین ،در حنجره می سوخت آبی نبود در گرگ و میش بود ونبود ناگهان سایه ای سپید نازل شد قلبم فرو ریخت استیگماتا بر جان ام جوانه زد و از عشق به خود پیچیدم * دریغ که لب به تب ِ مرگ نزده زندگی می خواستم. * نفسهای آخر عطر دست هایش را می داد و دست هایش عطر آفتاب چشم هایم را بستم و متولد شدم " میثم همرنگ" پی نوشت:
يك كار كوتاه
دندان شيري افتاد هرگاه كه شب روي سينه ام به خواب مي رود ،بغچه ي قديمي ِ درد دل هايم را روي طاقچه ي قلبت پهن مي كنم و در حضور خدايي كه از چشمانت مي چكد حس مي كنم شاعرم.نگاه كن به انزواي عظيم يك انسان كه از سقف يك صاعقه بر ورق پاره اي ريخته است.صاعقه ي سوگي عظيم كه شايد هيچكس جز تو نشناسدش. ...... درياي عقيم باني ِ توفاني نمي شود كه بادبانها با ايماني پوك بر قبله ي ابرهاي تزريقي ايستاده اند. نرسيده به چشم ها ناخداي بهار در رحم ياس هاي يائسه سقط شد و طراوت ِ طاعون با قي ِ باغي بود كه قي شد تا زمين آبستن هر روز زاي زمستان شود * نگاهي سرخ و مات در انفرادي مشجر كلمات زنجير مي شود تا كودتاي قلاده ها بر گردن بياويزد. ما ريشخند يك شوخي ِ مسخره ايم كيفر كشداري كه عطر سيب مي دهد پوسيده ي حاشيه اي حشو خاطره اي از ما منهاي من... * هنوز كلاغي كه در باغ كاشتي سبز است جنگل در كاكل كفتار ته نشين شده كومه باقي ست و زير سقفهاي عريان چشمهاي بيوه خود ارضايي مي كنند. هنوز قار قار قطار خبري ست كه مي رود با كوپه هاي اختصاصي ِ خالي در ازدحام قدمهاي نرسيده و آويز ِ چشمهاي سوخته... هنوز با بوس كابوس شب را مي كشي روي سرت؟ هنوز در ايستگاه تيتر روزنامه ات مي نشيني ؟ چشم حوادث روزانه را ورق مي زني؟: قار قار قطار خبري ست كه رفــت روي ريل موي سپيد كودكي كه گاوخوني ِ سياه ِ دود توي جيب چشمهايش اميد مسلول زاييد. ................
|
![]()
این مزرعه پر شد از مترسک Archivesآبان 1388خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 دوستان
م.آرمان میرزانژاد «
|